محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2334
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : آنگاه پيش عبد الله بن عمر رفتند و گفتند : « تو پسر عمرى ، خلافت را عهده كن » گفت : « اين كار را انتقامى در پى است و من خودم را دچار آن نمىكنم ، كسى را جز من بجوييد » جماعت حيران ماندند و نمىدانستند چه كنند و كار به دست آنها بود . قاسم بن محمد گويد : وقتى جماعت طلحه را مىديدند نمىپذيرفت و شعرى به اين مضمون مىخواند : « از عجايب ايام اينكه من تنها ماندهام « و تلخ و شيرين در من اثر ندارد مىگفتند : « تهديدمان مىكنى ؟ » و بر مىخاستند و از پيش وى مىرفتند و چون زبير را مىديدند و از او مىخواستند نمىپذيرفت و شعرى بدين مضمون مىخواند : « چه وقت از خانه اى كه در فيحان است « و معامله گرانش گروهها را سوى تو مىكشانند « بار خواهى بست ؟ مىگفتند : « تهديدمان مىكنى ؟ » و چون على را مىديدند و از او مىخواستند نمىپذيرفت و شعرى بدين مضمون مىخواند : « اگر بزرگان قوم من اطاعتم مىكردند « كارى به آنها مىگفتم كه دشمنان را درهم كوبد » مىگفتند : « تهديدمان مىكنى ؟ » و برميخاستند و از پيش وى مىرفتند . شعبى گويد : وقتى عثمان كشته شد كسان پيش على رفتند كه در بازار مدينه بود و گفتند : « دست بيار كه با تو بيعت كنيم » على گفت : « شتاب مكنيد ، عمر مردى مبارك بود كه كار خلافت را به شورى